216
<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:Tahoma; panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:1627421319 -2147483648 8 0 66047 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} --> پنجره،هوای شهریوری ِ رشت را سُر می داد ، توی تن ِ پرده ی آویخته، تور ِ رها، دست هایش را زده بود زیر چانه اش و چشم هایش دنبال ابرهای خاکستری می دوید
215
تو همیشه به آخر من می رسیدی، ته مانده های بودنم را تجربه کن
214
213
با باد می روم، یک روز شاد ِ شاد ، آرام ، آزاد، با باد ، در باد
212
جیب های مردی را کشف کردم که نمی دانست واژه هایش را کجا پنهان کند
211
هزار بانوی سپید پوش را دیده ای که هر نیمه شب تا سحر سر بر ساحل می گذارند؟
210
209
208
ابر پوشیدم
دریا پوشیدم
طلایی شن ها را پوشیدم
باد را
عشق را
اما چه سود مرا با این خیال عریان
207
بی تو باران تکرار های مکرر بغض نمناکی ست که آزارم می دهد.
206
تمام شب به آسمان خیس پشت پنجره نگاه می کنم
دو تکه ابر ِ نرم را برای خواب خود پناه می کنم
دوباره شیشه می شوم که نور بگذرد...
و با دو چشم خیس تا سحر ، تو را صدا می کنم
205
دلم لحظه های تو را می خواهد
لحظه هایی که دست های تو را دارم
204
203
کاش بشود آن ثانیه ها که نیستی، نیست شود از زمان
و هست ات جاری شود در هستی ام
202
نه باران
نه ساحل
نه دریا
...
هیچ کدام دلشان برای من تنگ نمی شود
201
نگاه پنجره ابری ست، شهر بی یاور
نگو که در تن باران ، نمانده است باور
200
نگو که باید صبر کنم
حتی اگر باید
من سال ها به این همه باید
ناباورانه دل بسته ام
خندیده ام
من صبر هایم را
در ره خوش خیالی خام دنیا
خرج کرده ام
199
198
خاکستر نگاه من
بر باد رفته است
ای داد
ای داد
آرامش خیال من
از یاد رفته است
197
این جا لغت به حرف های خودش فحش می دهد
جمله برای تمسخر نقطه می خورد
196
بر تن لباس اتحاد کردن ، حرام
وقتی که خواب ها، پر از وا گویه ی من است
195
این جا همیشه حرف من از ما فرا تر است، آواز من از سخن ما چه بهتر است
194
این جا به التماس کسی راه می رود، یعنی که آرزو چه ساده بر باد می رود
193
از کوچه های یخ زده ی شهر ما کسی
با گام های گرم خودش رد نمی شود
192
این جا سوال یعنی بمیر و سکوت کن
این جا جواب "به تو ربطی ندارد" است
191
این جا کسی هوای خودش را ندارد و بامش برای بال عقاب آشیانه است
190
بگو لک لک سوار قایق ابرش شود ، با دامنی از موج های آبی و وحشی
که این باران ِ ابر ِ قایقی تفسیر ِ یک رویای ِ شیرین است با یک دوست
189
شاعر شعر های بی پایان ، شاعر رنگ های طوفانی، شعر تو ساده است و سلیس و عظیم ، شاعر چشمه های نورانی
188
خواب آن اردک لنگ را می بیند ، سنگ صبور رود
187
186
185
کافر مبیناد که من جام باده میزنم بر تارک دنیای خویش
184
183
دور دنیا می دوم، جایی برای جام نیست
سر به دریا می نهم ، جایی برای باده نیست
182
باده همین حسرت وامانده هست... جام همین مغز تهی مانده هست
181
وقتی بریده ام، وقتی با قیچی نسبت نزدیکی دارم...وقتی می برم، وقتی بریده می شوم.. تداوم یعنی یک حس خنده دار و مضحک که به زندگی ام زبان درازی می کند
180
من اما خسته شدم... دلم یک تداوم یک نواخت و آروم می خواد..یه چیز شبیه مرداب..آروم و زنده
179
ناگهان در احترامِ یک عزیز، اطلسی ها خم شدند
ماهیان در عهدشان با آب ها ، محکم شدند
ناگهان در تکّه ای از آسمان ، باران تپید
ناگهان از خواب ماهی گل دمید
قطره ها ، مسرور و چابک ، یک نفس
بر تن حوض قدیمی می زدند
ماهیان ، پولک به پولک می زدند
تا که از دل نغمه ای نو سر دهند
می نشینم پای حوض نقره ای
عطر باران می دود در سینه ام
می دود از شوق ، شوری در دلم
ناگهان گم می شود باران ناز
در میان اشک های دیده ام
178
شب ها دوباره می چکد از درز آسمان ، یک عالمه ستاره و یک دشت ، کهکشان
177
دشمن روزای سپید، غول سیاه، مرد پلید، تو چشم خواب آلود من، هر شب تا صبح هی می پرید
176
بوی او می دهد و جریان لطیف دست هایش بر روی شیشه..بوی حمایت.. عطر همه نداشته هایم
175
174
هوای واژه از اندوه ِ امشب ابری شد
دوباره سیل غم آسمان جاری شد
شهاب محو شده پشت ابر های سیاه
از این غبار و سیاهی ِ کوچه خاکی شد
در این همه غم و دردی که در دلم جوشید
دو دست مهربان تو بود و حامی شد
173
172
به دنبال شبِ باران
زمین بی وقفه جاری شد
و باران خواند با شادی
زمین از بغض خالی شد
171
نقطه نقطه تا ملاقات خدا! وقتی نه پله هست و نه پای رفتن
170
من مرده ام! این روح من است که می پلکد میان موج ها و ها می کند
169
آدم ها روح خودشان را می جوند مثل خرگوش ها که هویج را
168
چه شد این همه خواب های رنگی ات مداد رنگی؟
167
آه فریاد چه آسان برخاست
از نهاد خسته و سردم
از گلوی خشک و ترکیده
بر سر آن کس که می پنداشت
بوی مرگ و نئش می آید
یک نفس می گفت با من او
مرده ای ، فریاد کن ، فریاد
166
چشم هایت را که گشودی
فریاد می زنم:
تو فیلسوف بزرگی هستی
که در چشم های کوچک دنیا متولد شد
165
و مادر می گوید
گوارایت باد قدحی از خون
نوزاد من
164
داد است و داد و این همه تکرار
غرش نکن ابر بهار
ساکت عزیزکم
163
گفتم به خاکستری های آسمان اعتماد نکن
ابر ها رفتنی اند
162
هرگز ندیده ام کسی این چنین غریب
با خواب های خودش حرف می زند
در پوچ ترین لحظه های عمر
تنها به دور خودش پیله می تند
161
می ترسم از شعر
از سطر های گم شده ام
در بطن داغ لغات اش
می ترسم از هجوم ورق ها
در تند باد حواسم
از نم کشیدن ذهنم
در شرجی و نم دریا
160
هراس من نه از شعر، از نگاه زبونی ست، که بر صداقت هر کس ، به قدر فهم قلیل اش ، هزار حرف و حدیث چرند می سازد!
و مردمی که پی شادمانی و حماقت خود، بر این نگاه زبون صد مناره می سازند
159
تارهای مرا به دست خاک بده
شاید
ریشه های گیاهی نو شوند
158
وقتی نور چین می خورد
دامن چراغ اینقدر نا مرتب به نظر می آید
به نور بگو قانون ِ حرکت بر مسیر مستقیم اش را نقض نکند
157
بی صدا شنیدن ، خدا را در این جاده سنگلاخ خواب دیدن، پریدن ، پریدن، و تا آسمان پر از ابرهای بهاری دویدن،
156
چمدان حامله بود
من میان رحم اش غرقه به افکار و جنون
مادرم حامله بود
من میان رحم اش شاد و غزل خوان و جسور
روز را می دیدم
و جهان را پر احساس و نفس
چمدان حامله بود
من میان رحم اش غرق جنون
دست و پا می زدم و می مردم
155
یادم نمی رود بوی بد فکر هایت را ، بعد می گویی چرا مسواک شده ام برای مغزت؟
154
رنگین کمانی بود
نگاه دخترک
وقتی ستاره ها
آواز شب سر داده بودند
153
چه فشاری ست در رگ های ذهنم، وقتی سد و بند کار ساز نیست
152
من خواب های خودم را ندیده ام
فرقی نمی کند که چه بود و چه دیده ام
تنها هوای خودم را نداشتم
شاید برای دست های تو ، من کم گذاشتم
151
من از هوای خودم خسته ام تو می دانی
سقوط کردن من را چه خوب می خوانی
اسیر واژه و خطی نبوده ام هرگز
چرا در انتهای نگاهم چو نقطه می مانی
150
غربت چگونه در تن من جا شد و ندید
این آشنا تن ِ تنها ، آشفته ی تو بود
149
سحر نوید دو چشم همیشه خسته من
که تا سپیده شعرم همیشه بیدارند
و خواب ریشه ندارد میان شب هایم
چرا که قافیه هایم همیشه بی تابند
148
خیسی پنجره حرف ِ دل ابر است هنوز؟
شعر با قافیه قهر است هنوز؟
ناز یک شاخه ی بید رد تن باد است هنوز؟
آفتاب وهم عروس شب تار است هنوز؟
147
برطاقت تن کوچه صلا دهد باران
این کوبه ها که ندارند طاقت دشمن
ای رهگذر غریبی تو کار کوبه نیست
این مردمند فرو رفته در هاله هایی از ابهام
146
من خواب های کهنه را تکرار می کنم
شب دردهای خفته را بیدار می کند
145
این جا گلوی آسمان تا خرخره ابری ست
آشفته ذهن پنجره در بارش برفی ست
144
143
سرک می کشد بید در جامه ی باد
هوا خوش خوشک می کشد ناز یک غنچه را ، باز
142
من خوشبختم که زیر این آسمان ، هنوز کسی هست که بال هایش عطر یاسمن دارد
141
140
139
138
لعنت به خواب های شیرین ِ تکراری
لعنت به جمله های قشنگ اجباری
137
باور نمی کند که سال هاست ، توی دنیای کاغذی زندگی می کنم
136
من مرد نبوده ام ،من دست های گرم تو را می خواستم،تا صبور باشم
135
ببین زمین هنوز انتهای خود را پس از این همه چرخش به دور خودش و دنیا پیدا نکرده
من اما انتهای ام را در آغوش بی کران تو پیدا کرده ام
134
لیمو های صورتی و سبز و زرد، دارن تو یه سبد حصیری بالا و پایین می پرن... لیموی من اما این جاست... کنار خواب های من
133
و اگر دست گیره بودم، آن گاه می توانستم مفید تر باشم
132
باید ماشین چمن زنی بشی،باید بیفتی به جون همه،همه رو گاز بگیری،غر بزنی،تهمت بزنی،جورابای کثیف دنیا روتو حلق هر کی داد می زنه، تا ته بچپونی
131
لبه ی نعلبکی ِ گلدار را روی شیار سینی چای سراند...، انعکاس گل هایش توی برق سینی ، تصویر متحرکی از سبکی گل های بهاری بود که دور تا دور سینی جست و خیز می کنند.
130
ببین زمین هنوز انتهای خود را پس از این همه چرخش به دور خودش و دنیا پیدا نکرده
من اما انتهای ام را در آغوش بی کران تو پیدا کرده ام
129
شب ها دوباره می چکد از سقف آسمان ، یک عالمه ستاره و یک دشت ، کهکشان
128
دیوا همش خیال ان... تو خواب ببعی ها من ، می ترسن از دندوناش، بس که بی دست و پا ان.
127
تو... غول سیاه دُُم درازی...ببعی های منو نگیری به بازی...من میامو دُمت رو زود می چینم...حالتو می گیرم و گِریَتو می بینم
126
دیو و پری ، غول سیاه ، فرشته های زر زری، تو خواب بچه های ما جایی ندارن طفلکی
125
برای روح پاک تمام مادرانی که از آسمان ستاره های زمینی شان را نظاره می کنند
124
123
وقتی سایه تو نیست
مثل روز های بی ابر تابستان از داغی می میرم
122
دریا با من قهر کرده
ساحل نمی خواهد مرا ببیند
امروز ابر و آسمان دلم را هوایی کرده
121
خورش گوجه و فلفل سبز و ماهی شور
هیچ کدامشان را دوست ندارم
رنگ هایش را اما چرا
120
آن چه مرا می ترساند سرگشتگی ماهی های طلایی تنگ بلوری ست که بهار را در پاییز چشمانم می جویند
119
118
117
درد عشقی در من مسکین فتاد
می دویدم صبح و شب دیوانه وار
تیشه ام را بر دلم می تاختم
کوه دل را کندنی فرهاد وار
می زدم فریاد ،خاموشی محال
*بودن از هنگامه ای فریاد وار
116
منظور از این تعابیر عاشقانه چه بود!
آه ، منظور خنده های غریبانه بود؟!
115
چقدر خنده دار!
حتی بادش نبود که از صبح تا به حال با من حرف زده یا نه!
114
زندگی با من برقص
الفبای ات را کودکان من
کودکانه
با صدایی سرشار از موسیقی محزون باد
هجی می کنند
113
چه داغی بر دل من می گذارد
سطر های در هم تنیده خاطراتت
112
زندگی
انگشتانت را میان انگشتانم بچرخان
با من برقص
111
چشم هایت را که گشودی
فریاد می زنم:
تو فیلسوف بزرگی هستی
که در چشم های کوچک دنیا متولد شد
110
می شود باران ببارد
می خواهم از ابر ها کاخی بسازم نرم
برای فرود کوچکترین ستاره دنیا
109
کفش هایت نقره ای
بادبادک هایش آبی و صورتی
چشمانت را از دست های پسرک همسایه بر نمی داری
که خیره شده به آسمان
108
باران نبارید
اشک فرصت را غنیمت شمرد
گونه هایم را بوسید
107
شب ها با تو نمی توان خوابید
شب ها در تو می توان مرد
106
105
یادم نبود وقتی از کنار خانه ی تو گذشتم ، پرنده ای در آغوشم سقوط کرد و یکی از پر هایش را روی شانه ام جا گذاشت.
104
Have you ever appreciate that man, who found your smiles in the street?
103
موسیقی اگر شوی، تا انتهای دنیا برایت می رقصم
بید عاشقانه با باد گفت .
102
101
آرام جان ِ من
آرام آرام جان می سپارد به آفتاب
دریا میان این همه نور
100
صد ها صدا اگر شوی
صد ها گوش برای بلعیدن ات
صد ها نگاه اگر شوی
یک عشق می شوم برای ابدیت ات
99
و تو ، توی خیسی باران کوچه گم شدی
وقتی من ، باران را باور نکرد
و تو از لابه لای ابر ها گذشتی
خدا توی آسمان به این همه بی باوری ام خندید
و تو رعد شدی و برق شدی و نور از تو بارید
کاش من می توانست از این همه بی باوری عبور کند
و باور کند که تو را باید در عین ناباوری دید...
98
شب ها اگر آسمان شهر دلش نگرفته باشد، تماشای من است و آفریده های خدا که هزاران هزاران هزار سال نوری از من دورند
97
میوه دوستی را به من می دهی ،طعم تو را می دهد ، طعم خوب دستان ماهیگیر.
96
دلتنگی چه حس بدی ست.وقتی که حتی پنجره های شیشه ای نمی گذارند ببینی آن بیرون ،برای کسی که عاشقش هستی چه اتفاقی افتاده.
95
رنگین کمانی بود
نگاه دخترک
وقتی ستاره ها
آواز شب سر داده بودند
94
این جا تجلی کودکانه هاست
وقتی زرد سر می خورد از سرسره
و آبی تاب می خورد تا آبی آسمان
93
چنار خودش را در قاب توسی پنجره جا کرد
و پرنده با حسرت
به دنیایی می نگرد
که حتی برای بال های کوچکش جایی ندارد
92
امروز دلم خواست نباشم
به همین سادگی
و نبودم
به همین سادگی
91
123999 پیامبر خود را خواند
امروز بنده ای به زمین می فرستیم که خاتم شماست
90
زن پیراهنش را در آورد...
خورشید عریانی اش را بلعید
89
88
چه فشاری ست در رگ های ذهنم وقتی سد و بند کار ساز نیست
87
86
85
84
83
82
حاصل همخوابگی من و واژه ها ، این جملات ناقص الخلقه اند
81
ستاره ها در برابر تقدس ات سر به تعظیم فرو نهادند
آن گاه بود که با دیدن این همه آفریده سقوط کردند
80
افسار این همه اسب را ول نکن، آسمان علف زار نیست که...
79
دلم به حال کاغذ سپید سوخت ، انشایم را روی نیمکت قهوه ای نوشتم ، امتحان که تمام شد من ماندم و معلم و نیمکت
79
78
تصویری از تمامیت ارضی من
یا
تصویری از تمامیت ارزی من؟
77
ستاره توی تور دامن فرشته گیر کرد ، فرشته فانوس آسمان شد
76
دست ماهی کوچک را گرفتم ، لابه لای جلبک ها رفتیم و بعد .. توی بغل ام خوابید.
75
انگشت هایت را یکی یکی لیس می زنم ، آب نبات چوبی من
74
قایق پارویی خواب موتور بنزینی می بیند ، حواسش که به سهمیه بندی نیست
73
خورشید باورش نمی شود که ماه می خواهد طلاق بگیرد ، مهریه اش را سنگین بسته بود که تا 2224 سال دیگر باید تاوان بدهد
72
71
من با مغز گردو ها زندگی نمی کنم، مغزهای شان که گرد باشد و صیقلی سر می خورند روی اعصاب ام
70
یادم نمی رود بوی بد فکر هایت را ، بعد می گویی چرا مسواک شده ام برای مغزت؟
69
زباله ها را دوست دارم، تکلیف شان با خودشان معلوم است!
68
تن ات را دیس دیس سرو می کنند
روح ات را پرس پرس
خواب هایت را در گونی های نم گرفته
اشک هایت را در قوطی های کوکا
خودت را...
67
کاش برای رسیدن به تو هم از این جنگل وحشت کدو قلقله زنی بود
66
این مرا یاد تفاوت هایمان می اندازد...
روز ها
سال ها
ماه ها
65
تو فرق بین خواب و بیداری را می دانی که هر لحظه رویای ام می شوی؟
64
63
فرشته آبی جوزف فون اشترنبرگ را باید دوباره بخوانم!
62
61
هجی کردن را که یاد گرفتینام ام را به تو خواهم گفت
60
تو از ترانه همین را می خواستییک پایکوبی ِ مزخرف
59
58
با هارمونیکا
امیلی را آغاز کردم
فا سی لا سل لا سل فا
57
من چه می ترسم از آغاز
و تو چه شاعرانه آغاز می کنی
یک روز خوب را
یک زندگی تازه را
56
آغاز کن جهان را
با پاهایی کوچک
با لبی کوچک
با چشم هایی ریز
و عشقی بزرگ
55
این جا به افتخار کسی ضجه می زند
بر مردگان خویش چه ظلمی نموده ایم
54
آغوش ساحل
دریا را می کشد
به ابدیتی
که آرامش می نامم اش
53
تو را بیشتر از رانی هلو دوست دارم
اول تو را می نوشم
52
تو تکرار شدی توی صندوق های رای
ده تا
صد تا
هزار تا
بیست و چهار هزار تا
یکی ِ من اما بیشتر از این همه تو تکراری ارزش دارد.
51
50
باز هم رادیو پیام زنگ چای می زند انگار
اومدم!
مامان...
49
لیوان چای برگ برگی
پیراهن بلند خال خالی
اعصاب به هم ریخته خط خطی
48
47
46
45
گفتم به خاکستری های آسمان اعتماد نکن
ابر ها رفتنی اند
44
دلم برای مولکول های هوای باد که به توری سیمی پنجره اتاقم برخورد می کنند ، می سوزد
43
دمپایی پلاستیکی نارنجی ات با آن گل های آبی را دوست دارم
وقتی تند و با عجله جلوی در حیاط ول شان می کنی!
42
تو را به شعر ترجمه می کنم
این جا زبان مرا نیز نمی فهمند
41
هرگز ندیده ام کسی این چنین غریب
با خواب های خودش حرف می زند
در پوچ ترین لحظه های عمر
تنها به دور خودش پیله می تند
40
هرگز به انتهای دلت فکر کرده ای؟
آن جا که روزگار درازی ست مرده ام...
39
باور نمی کنم مرگم را
دیگر برای گریه کردن هم وقتی نمانده
باور نمی کنی؟
38
گودی چشم هایم که بنفش می شود
یعنی حالم بد است
این را می فهمی؟
37
36
داد است و داد و این همه تکرار
غرش نکن ابر بهار
ساکت عزیزکم
35
آسان نمی روم
من راه را بدون تو آسان نمی روم
هرگز من این راه را بدون تو آسان نمی روم
34
نی ناز می کند برای چوپان
گوسفندان از چشم چوپان می بینند!
33
بر خاک می نشیند زن روستای دور
از غنچه های دامن گلدارش هر سحر
بی دریغ ، می تراود نور
32
حرفه اش رنگ سازی بود
مرد رنگین کمانی ام
دیروز
حرفه اش عشق بازی است
مرد رنگین کمانی ام
امروز
31
به انتهای زمین خیره شو
در انحنای خویش بمان
از انتهای زمین
بر انحنای خودت
خطی مماس کن
30
لجن گرفته زمان را
بباز باز در این بازی کثیف ای دوست
29
به حضور این همه اطلسی
در باغچه ات حسودی ام می شود
وقتی ستاره باران شب هایت را می بینم
دلم می لرزد
من از حجم وسیع پشت بامی که حضورت را از من می گیرد
می ترسم
این جا آسمان خداست
من اما در بهشتی ترین نقطه دنیا
بدون حضور تو تنها هستم
28
هرگز برای خویش هراس را
از انهدام خواب ها
ندیدم
اینک که کابوس می دود در شب
من با دو چشم خیس خوابیدم
همبسترم نشد تن سایه ها
ولی
خاکستر سیاه غم ات سایه می شود
27
حریق می تند
در میان نرمی جنگل
و دود می شود
خاطرات سبز صنوبر
26
25
توکا ی مقدس من
آواز که می خوانی
حنجره ی عالم
سکوت را می بلعد
24
23
احساس می کنم چیزی باید اتفاق بیفتد
برای رویش بوسه ام روی گونه ات
چیزی شبیه
باران
ساحل
دریا
22
یادم نمی رود
دستانت را کجا پیدا کردم
..
..
..
...
توی پیکان قراضه ای که
پشت چراغ قرمز ایستاده بود
21
شاید همیشه عاقبت کار گریه است
عشق ات ولی برای من آخر نمی شود...
20
در بامداد یک روز بهاری
بر قامت شکوفه هایم سنگ می زنم
آری
این جاست که در منازعه با خود
بر طیل جنگ می زنم
19
18
17
16
جا خالی دادم
زندگی همین را به من یاد داد
از وسطی اش
15
14
های
های
های
های
هایکو هایم نیز مرا مشهور نمی کنند
13
چشم هایم را می بندم
دست گرمت چه خوب کارش را می داند
12
دغدغه ای ندارم
دغ
دغ
دغ
دغ
دوغ می شودیا داغ
می سوزم
دغدغه دار شوم شاید
دغدغه دوغ داغ
دغدغه داغ دوغ
11
۱۱ ده را انداخته اند پشت قباله ام
از این به بعد این عدد را این طور می خوانم
یازده ده
10
از این نبودن دلم می گیرد
بیشتر باش
نه برای من
برای دوست داشتن
9
8
یه ماهیتابه ام
با دو تا چشم زرد
این دو تا تخم مرغ زرد را از من نگیر
نامرد
7
هفت عدد قشنگی هست
کمی هم مقدس!
هر چه باشد از هشت بهتر است
هم قیافه اش
هم حروفش وقتی در دهان می چرخد
7 دقیقا شبیه یک پرنده در دور دست هاست
که امیدواری بیاید و خبر های خوبی دهد
من امیدوارم
6
آفرین
فوت کن
شاید هم فوت کن!یعنی آخرین بازدم ات را بده بیرون
کوچک بودنت را با یک فوت ، فوت کن!
شاید کودکی هایت بمیرد
و بزرگ بودن جوانه بزند!
چه حس چندش آوری .حالا من ۲۴ سالگی ام را با یک فوت ، فوت کردم!
برای خاکسپاری اش همین امروز بیایید
کنار شمع تولدم
حالا باید دنبال شوهر بگردم!
5
شب خوبی بود
دیشب پر شدم از تو
از تمام هدیه های رنگی ات ممنون
شب خوبی بود
برای
آغاز یک سال جدید در آغوش تو
4
قاعدتا بعد از ۳ شماره یک اتفاقی می افتد
یک چیز شبیه انفجار
و نور شاید بعد از سه شماره بود که منفجر شد
من نیز در دوربین چشمانت بعد از سه شماره منعکس شدم
یک،دو ، سه ...بووووووم
3
من هم مثل همه ی دنیا از یک نقطه بسیار بسیار کوجک آغاز شده ام
و هنوز هم یک نقطه ی کوچک ام
با این تفاوت که کاغذ کاهی زندگی
مرا در خودش پخش کرده است
2
دریا
دریا
دریا
دریاب
که ماهی های کوچکت ات
به آغوش لطیف موج هایت
محتاج اند
و من به آغوش مهربان او
1
ببوس یک بوسه ی تازه را
لب هایم هنوز خیس است از عسل لبانت
بنوشان شرابت را
بپوشان غم هایم را
