...

216

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:Tahoma; panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:1627421319 -2147483648 8 0 66047 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} --> پنجره،هوای شهریوری  ِ رشت  را سُر می داد ، توی تن ِ پرده ی آویخته، تور ِ رها، دست هایش را زده بود زیر چانه  اش  و چشم هایش دنبال ابرهای خاکستری می دوید

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٦


215

تو همیشه به آخر من می رسیدی، ته مانده های بودنم را تجربه کن

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٢
تگ ها :


214

تو آمده بودی که از سمت من عبور کنی

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٢
تگ ها : سمت ، عبور


213

 

با باد می روم، یک روز شاد ِ شاد ، آرام ، آزاد، با باد ، در باد

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤
تگ ها : باد ، شاد ، آرام ، آزاد


212

 

جیب های مردی را کشف کردم که نمی دانست واژه هایش را کجا پنهان کند

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤
تگ ها : جیب ، مرد ، واژه ، پنهان


211

هزار بانوی سپید پوش را دیده ای که هر نیمه شب تا سحر سر بر ساحل می گذارند؟

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
تگ ها : بانو ، سپید ، سحر ، ساحل


210

عزیزم

تو در میان ابرهایی و سایه ات در دست های من

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
تگ ها : ابر ، سایه ، دست


209

دوستت دارم

مانند ابری که آسمانش را

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
تگ ها : ابر ، آسمان


208

ابر پوشیدم

دریا پوشیدم

طلایی شن ها را پوشیدم

باد را

عشق را

اما چه سود مرا با این خیال عریان

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
تگ ها : ابر ، دریا ، باد ، عریان


207

بی تو باران تکرار های مکرر بغض نمناکی ست که آزارم می دهد.

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
تگ ها : باران


206

تمام شب به آسمان خیس پشت پنجره نگاه می کنم

دو تکه ابر ِ نرم را برای خواب خود پناه می کنم

دوباره شیشه می شوم که نور بگذرد...

و با دو چشم خیس تا سحر ، تو را صدا می کنم

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
تگ ها : آسمان ، پنجره ، ابر ، سحر


205

دلم لحظه های تو را می خواهد

لحظه هایی که دست های تو را دارم

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
تگ ها : دست


204

برای داشتن دست های ات مهربان

روز ها تاخیر دارند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
تگ ها : تاخیر ، دست ، روز


203

کاش بشود آن ثانیه ها که نیستی، نیست شود از زمان

و هست ات جاری شود در هستی ام

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
تگ ها : هستــی ، زمان


202

نه باران

نه ساحل

نه دریا

...

هیچ کدام دلشان برای من تنگ نمی شود

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
تگ ها : باران ، ساحل ، دریا


201

نگاه پنجره ابری ست، شهر بی یاور

نگو که در تن باران ، نمانده است باور

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


200

نگو که باید صبر کنم
حتی اگر باید
من سال ها به این همه باید
ناباورانه دل بسته ام
خندیده ام

من صبر هایم را
در ره خوش خیالی خام دنیا
خرج کرده ام

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


199

کوچه می رسد به خواب کودکی

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


198

خاکستر نگاه من
بر باد رفته است
ای داد
ای داد
آرامش خیال من
از یاد رفته است

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


197

این جا لغت به حرف های خودش فحش می دهد
جمله برای تمسخر نقطه می خورد

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


196

بر تن لباس اتحاد کردن ، حرام

وقتی که خواب ها، پر از وا گویه ی من است

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


195

این جا همیشه حرف من از ما فرا تر است، آواز من از سخن ما چه بهتر است

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


194

این جا به التماس کسی راه می رود، یعنی که آرزو چه ساده بر باد می رود

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


193

از کوچه های یخ زده ی شهر ما کسی 

با گام های گرم خودش رد نمی شود

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


192

این جا سوال یعنی بمیر و سکوت کن

این جا جواب "به تو ربطی ندارد" است

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


191

این جا کسی هوای خودش را ندارد و بامش برای بال عقاب آشیانه است

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


190

بگو لک لک سوار قایق ابرش شود ، با دامنی از موج های آبی و وحشی

که این باران ِ ابر ِ قایقی تفسیر ِ یک رویای  ِ شیرین است با یک دوست

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


189

شاعر شعر های بی پایان ، شاعر رنگ های طوفانی، شعر تو ساده است و سلیس و عظیم ، شاعر چشمه های نورانی

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


188

خواب آن اردک لنگ را می بیند ، سنگ صبور رود

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


187

هر روز می گذرد از کنار من یک آرامش نحیف

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


186

زندگی توی اولین رگ هایش خشکید و مرد

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


185

کافر مبیناد که من جام باده میزنم بر تارک دنیای خویش

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


184

حسرت می ، می زنم در آخرین آهنگ خویش

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


183

دور دنیا می دوم، جایی برای جام نیست

سر به دریا می نهم ، جایی برای باده نیست

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


182

باده همین حسرت وامانده هست... جام همین مغز تهی مانده هست

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


181

وقتی بریده ام، وقتی با قیچی نسبت نزدیکی دارم...وقتی می برم، وقتی بریده می شوم.. تداوم یعنی یک حس خنده دار و مضحک که به زندگی ام زبان درازی می کند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


180

من اما خسته شدم... دلم یک تداوم یک نواخت و آروم می خواد..یه چیز شبیه مرداب..آروم و زنده

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


179

ناگهان در احترامِ یک عزیز، اطلسی ها خم شدند
ماهیان در عهدشان با آب ها ، محکم شدند
ناگهان در تکّه ای از آسمان ، باران تپید
ناگهان از خواب ماهی گل دمید
قطره ها ، مسرور و چابک ، یک نفس
بر تن حوض قدیمی می زدند
ماهیان ، پولک به پولک می زدند
تا که از دل نغمه ای نو سر دهند
می نشینم پای حوض نقره ای
عطر باران می دود در سینه ام
می دود از شوق ، شوری در دلم
ناگهان گم می شود باران ناز
در میان اشک های دیده ام

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


178

شب ها دوباره می چکد از درز آسمان ، یک عالمه ستاره و یک دشت ، کهکشان

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


177

دشمن روزای سپید، غول سیاه، مرد پلید، تو چشم خواب آلود من، هر شب تا صبح هی می پرید

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


176

بوی او می دهد و جریان لطیف دست هایش بر روی شیشه..بوی حمایت.. عطر همه نداشته هایم

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


175

بیمار اتفاق های تکراری

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


174

هوای واژه از اندوه ِ امشب ابری شد
دوباره سیل غم آسمان جاری شد


شهاب محو شده پشت ابر های سیاه
از این غبار و سیاهی ِ کوچه خاکی شد


در این همه غم و دردی که در دلم جوشید
دو دست مهربان تو بود و حامی شد

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


173

و چشم غم خود را به اشک می گوید

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


172

به دنبال شبِ باران

زمین بی وقفه جاری شد

و باران خواند با شادی

زمین از بغض خالی شد

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


171

نقطه نقطه تا ملاقات خدا! وقتی نه پله هست و نه پای رفتن

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


170

من مرده ام! این روح من است که می پلکد میان موج ها و ها می کند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


169

آدم ها روح خودشان را می جوند مثل خرگوش ها که هویج را

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


168

چه شد این همه خواب های رنگی ات مداد رنگی؟

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


167

آه فریاد چه آسان برخاست
از نهاد خسته و سردم
از گلوی خشک و ترکیده
بر سر آن کس که می پنداشت
بوی مرگ و نئش می آید
یک نفس می گفت با من او
مرده ای ، فریاد کن ، فریاد

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


166

چشم هایت را که گشودی
فریاد می زنم:
تو فیلسوف بزرگی هستی
که در چشم های کوچک دنیا متولد شد

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


165

و مادر می گوید

گوارایت باد قدحی از خون
نوزاد من

 

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


164

داد است و داد و این همه تکرار
غرش نکن ابر بهار
ساکت عزیزکم

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


163

گفتم به خاکستری های آسمان اعتماد نکن
ابر ها رفتنی اند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


162

هرگز ندیده ام کسی این چنین غریب
با خواب های خودش حرف می زند
در پوچ ترین لحظه های عمر
تنها به دور خودش پیله می تند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


161

می ترسم از شعر
از سطر های گم شده ام
در بطن داغ لغات اش

می ترسم از هجوم ورق ها
در تند باد حواسم
از نم کشیدن ذهنم
در شرجی و نم دریا

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


160

هراس من نه از شعر، از نگاه زبونی ست، که بر صداقت هر کس ، به قدر فهم قلیل اش ، هزار حرف و حدیث چرند می سازد!
و مردمی که پی شادمانی و حماقت خود، بر این نگاه زبون صد مناره می سازند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


159

تارهای مرا به دست خاک بده
شاید
ریشه های گیاهی نو شوند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


158

وقتی نور چین می خورد
دامن چراغ اینقدر نا مرتب به نظر می آید
به نور بگو قانون ِ حرکت بر مسیر مستقیم اش را نقض نکند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


157

بی صدا شنیدن ، خدا را در این جاده سنگلاخ خواب دیدن، پریدن ، پریدن، و تا آسمان پر از ابرهای بهاری دویدن،

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


156

چمدان حامله بود
من میان رحم اش غرقه به افکار و جنون

مادرم حامله بود
من میان رحم اش شاد و غزل خوان و جسور
روز را می دیدم
و جهان را پر احساس و نفس

چمدان حامله بود
من میان رحم اش غرق جنون
دست و پا می زدم و می مردم

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


155

یادم نمی رود بوی بد فکر هایت را ، بعد می گویی چرا مسواک شده ام برای مغزت؟

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


154

رنگین کمانی بود
نگاه دخترک
وقتی ستاره ها
آواز شب سر داده بودند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


153

چه فشاری ست در رگ های ذهنم، وقتی سد و بند کار ساز نیست

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
تگ ها :


152

من خواب های خودم را ندیده ام

فرقی نمی کند که چه بود و چه دیده ام

تنها هوای خودم را نداشتم

شاید برای دست های تو ، من کم گذاشتم

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩
تگ ها : خواب ، هوا ، دست


151

من از هوای خودم خسته ام تو می دانی

سقوط کردن من را چه خوب می خوانی

اسیر واژه و خطی نبوده ام هرگز

چرا در انتهای نگاهم چو نقطه می مانی

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩
تگ ها : هوا ، سقوط ، واژه ، نقطه


150

غربت چگونه در تن من جا شد و ندید

این آشنا تن ِ تنها ، آشفته ی تو بود

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩
تگ ها : غربت ، آشنا ، آشفته


149

سحر نوید دو چشم همیشه خسته من

که تا سپیده شعرم همیشه بیدارند

و خواب ریشه ندارد میان شب هایم

چرا که قافیه هایم همیشه بی تابند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩
تگ ها : سحر ، نوید ، چشم ، شعر


148

خیسی پنجره حرف ِ دل ابر است هنوز؟

شعر با قافیه قهر است هنوز؟

ناز یک شاخه ی بید رد تن باد است هنوز؟

آفتاب وهم عروس شب تار است هنوز؟

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩
تگ ها : پنجره ، ابر ، شعر ، بید


147

برطاقت تن کوچه صلا دهد باران

این کوبه ها که ندارند طاقت دشمن

ای رهگذر غریبی تو کار کوبه نیست

این مردمند فرو رفته در هاله هایی از ابهام

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩
تگ ها : هاله ، کوچه ، باران ، رهگذر


146

من خواب های کهنه را تکرار می کنم

شب دردهای خفته را بیدار می کند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩
تگ ها : خواب ، کهنه ، شب


145

این جا گلوی آسمان تا خرخره ابری ست

آشفته ذهن پنجره در بارش برفی ست

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩
تگ ها : گلو ، آسمان ، ابر ، پنجره


144

در من دو بادبادک پرواز می کند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩
تگ ها : بادبادک ، پرواز


143

سرک می کشد بید در جامه ی باد

هوا خوش خوشک می کشد ناز یک غنچه را ، باز

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩
تگ ها : بید ، باد ، ناز ، غنچه


142

من خوشبختم که زیر این آسمان ، هنوز کسی هست که بال هایش عطر یاسمن دارد

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩
تگ ها : آسمان ، بال ، عطر ، یاسمن


141

دریا میان دست من، دیگر نمی خوابد

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩
تگ ها : دریا ، دست ، خواب


140

از هر اتفاق افنادنی، شکستنی ترم

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩
تگ ها : اتفاق ، شکستن


139

دختر ِ درخت ِ سبز ، می رود با باد

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢
تگ ها : دختر ، درخت ، سبز ، باد


138

 

لعنت به خواب های شیرین ِ تکراری

لعنت به جمله های قشنگ اجباری

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢
تگ ها : خواب ، تکرار ، لعنت


137

 

باور نمی کند که سال هاست ، توی دنیای کاغذی زندگی می کنم

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٥
تگ ها : سال ، دنیا ، کاغذ ، زندگی


136

من مرد نبوده ام ،من  دست های گرم تو را می خواستم،تا صبور باشم

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠
تگ ها : مرد ، دست ، صبور


135

ببین زمین  هنوز انتهای خود را پس از این همه چرخش به دور خودش و دنیا پیدا نکرده

من اما انتهای ام را در آغوش بی کران تو پیدا کرده ام

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠
تگ ها : زمین ، آغوش ، انتها


134

لیمو های صورتی و سبز و زرد، دارن تو یه سبد حصیری بالا و پایین می پرن... لیموی من اما این جاست... کنار خواب های من

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠


133

و اگر دست گیره بودم، آن گاه می توانستم مفید تر باشم

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠
تگ ها : دست گیره ، مفید


132

باید ماشین چمن زنی بشی،باید بیفتی به جون همه،همه رو گاز بگیری،غر بزنی،تهمت بزنی،جورابای کثیف دنیا روتو حلق هر کی داد می زنه، تا ته بچپونی

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠


131

 لبه ی نعلبکی ِ گلدار را روی شیار سینی چای سراند...، انعکاس گل هایش توی برق سینی ، تصویر متحرکی از سبکی گل های بهاری بود که دور تا دور سینی جست و خیز می کنند.

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠
تگ ها : چای ، نعلبکی ، گلدار ، سینی


130

ببین زمین  هنوز انتهای خود را پس از این همه چرخش به دور خودش و دنیا پیدا نکرده

من اما انتهای ام را در آغوش بی کران تو پیدا کرده ام

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۸
تگ ها : زمین ، دنیا ، آغوش ، انتها


129

شب ها دوباره می چکد از سقف آسمان ، یک عالمه ستاره و یک دشت ، کهکشان

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢
تگ ها : شب ، سقف ، ستاره ، کهکشان


128

دیوا همش خیال ان... تو خواب ببعی ها من ، می ترسن از دندوناش، بس که بی دست و پا ان.

 

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢
تگ ها : دیو ، ببعی


127

تو... غول سیاه دُُم درازی...ببعی های منو نگیری به بازی...من میامو دُمت رو زود می چینم...حالتو می گیرم و گِریَتو می بینم

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢
تگ ها : غول ، ببعی


126

 

دیو و پری ، غول سیاه ، فرشته های زر زری، تو خواب بچه های ما جایی ندارن طفلکی

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢
تگ ها : دیو ، پری ، غول ، خواب


125

برای روح پاک تمام مادرانی که از آسمان ستاره های زمینی شان را نظاره می کنند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٤
تگ ها : مادر


124

لعنت به فیلتراسیون!

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٤
تگ ها : فیلتر


123

وقتی سایه تو نیست

مثل روز های بی ابر تابستان از داغی می میرم

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳٠
تگ ها : سابه ، ابر ، تابستان


122

دریا با من قهر کرده

ساحل نمی خواهد مرا ببیند

امروز ابر و آسمان دلم را هوایی کرده

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳٠
تگ ها : دریا ، ساحل ، ابر ، آسمان


121

خورش گوجه و فلفل سبز و ماهی شور

هیچ کدامشان را دوست ندارم

رنگ هایش را اما چرا

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳٠
تگ ها : گوجه ، فلفل ، ماهی ، رنگ


120

 

آن چه مرا می ترساند سرگشتگی ماهی های طلایی تنگ بلوری ست که بهار را در پاییز چشمانم می جویند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦
تگ ها : ماهی ، طلایی ، بهار ، پاییز


119

 

میان حوض نقره ای خیال من، آبی... بازی کن ، بازی

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦
تگ ها : حوض ، نقره ای ، خیال ، بازی


118

 

بی خبر می رود و خواب خبر می بیند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۱
تگ ها : خبر ، خواب


117

 

درد عشقی در من مسکین فتاد

می دویدم صبح و شب دیوانه وار

تیشه ام را بر دلم می تاختم

کوه دل را کندنی فرهاد وار

می زدم فریاد ،خاموشی محال

*بودن از هنگامه ای فریاد وار

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۱
تگ ها : عشق ، صبح ، شب ، تیشه


116

 

منظور از این تعابیر عاشقانه چه بود!

آه ، منظور خنده های غریبانه بود؟!

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٤


115

 

چقدر خنده دار!

حتی بادش نبود که از صبح تا به حال با من حرف زده یا نه!

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٤
تگ ها : خنده ، صبح ، حرف


114

 

زندگی با من برقص

الفبای ات را کودکان من

کودکانه

با صدایی سرشار از موسیقی محزون باد

هجی می کنند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٤


113

 

چه داغی بر دل من می گذارد

سطر های در هم تنیده خاطراتت

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٤
تگ ها : داغ ، دل ، سطر ، خاطره


112

 

زندگی

انگشتانت را میان انگشتانم بچرخان

با من برقص

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٤
تگ ها : زندگی ، انگشت ، رقص


111

 

چشم هایت را که گشودی

فریاد می زنم:

تو فیلسوف بزرگی هستی

که در چشم های کوچک دنیا متولد شد

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٤
تگ ها : چشم ، فریاد ، فیلسوف ، دنیا


110

 

می شود باران ببارد

می خواهم از ابر ها کاخی بسازم نرم

برای فرود کوچکترین ستاره دنیا

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٤
تگ ها : باران ، ابر ، کاخ ، ستاره


109

 

کفش هایت نقره ای

بادبادک هایش آبی و صورتی

چشمانت را از دست های پسرک همسایه بر نمی داری

که خیره شده به آسمان

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳


108

 

باران نبارید

اشک فرصت را غنیمت شمرد

گونه هایم را بوسید

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳
تگ ها : باران ، اشک ، گونه


107

 

شب ها با تو نمی توان خوابید

شب ها در تو می توان مرد

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳
تگ ها : شب ، خواب


106

 

از آدم بودن چیزی کم نداشتم

جز دست هایت را

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳
تگ ها : آدم ، دست


105

 

یادم نبود وقتی از کنار خانه ی تو گذشتم ، پرنده ای در آغوشم سقوط کرد و یکی از پر هایش را روی شانه ام جا گذاشت.

 

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٢
تگ ها : خانه ، پرنده ، سقوط ، پر


104

 

Have you ever appreciate that man, who found your smiles in the street?

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٢
تگ ها : انگلیسی


103

 

موسیقی اگر شوی، تا انتهای دنیا برایت می رقصم

بید عاشقانه با  باد گفت .

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۸
تگ ها : موسیقی ، دنیا ، بید ، باد


102

این منم...

شاد و آرام کنار تو

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۸
تگ ها :


101

 

آرام جان ِ من

آرام آرام جان می سپارد به آفتاب

دریا میان این همه نور

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۸
تگ ها : آرام ، آفتاب ، دریا ، نور


100

 

صد ها صدا اگر شوی

صد ها گوش برای بلعیدن ات

صد ها نگاه اگر شوی

یک عشق می شوم برای ابدیت ات

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۸
تگ ها : صد ، صدا ، گوش ، نگاه


99

وقتی من ، مرا باور نکرد
و تو ، توی خیسی باران کوچه گم شدی
وقتی من ، باران را باور نکرد
و تو از لابه لای ابر ها گذشتی
خدا توی آسمان به این همه بی باوری ام خندید
و تو  رعد شدی و برق شدی و نور از تو بارید
کاش من می توانست از این همه بی باوری عبور کند
و باور کند که تو را باید در عین ناباوری دید...

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٤
تگ ها : باور ، ابر ، باران ، رعد


98

شب ها اگر آسمان شهر دلش نگرفته باشد، تماشای من است و آفریده های خدا که هزاران هزاران هزار سال نوری از من دورند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳
تگ ها : شب ، آسمان ، آفریده ، هزار


97

میوه دوستی را به من می دهی ،طعم تو را می دهد ، طعم خوب دستان ماهیگیر.

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳
تگ ها : میوه ، طعم ، دست ، ماهیگیر


96

دلتنگی چه حس بدی ست.وقتی که حتی پنجره های شیشه ای نمی گذارند ببینی آن بیرون ،برای کسی که عاشقش هستی چه اتفاقی افتاده.

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳


95

 

رنگین کمانی بود

نگاه دخترک

وقتی ستاره ها

آواز شب سر داده بودند

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢


94

 

این جا تجلی کودکانه هاست

وقتی زرد سر می خورد از سرسره

و آبی تاب می خورد تا آبی آسمان

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳٠


93

 

چنار خودش را در قاب توسی پنجره جا کرد

و پرنده با حسرت       

به دنیایی می نگرد

که حتی برای بال های کوچکش جایی ندارد

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳٠
تگ ها : چنار ، قاب ، پرنده ، بال


92

امروز دلم خواست نباشم

به همین سادگی

و نبودم

به همین سادگی

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٧
تگ ها : دل ، سادگی


91

123999  پیامبر خود را خواند

امروز بنده ای به زمین می فرستیم که خاتم شماست

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٧
تگ ها : پیامبر ، بنده ، زمین ، خاتم


90

زن پیراهنش را در آورد...

خورشید عریانی اش را بلعید

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٧


89

انگار هزار سال گذشته از اولین بوسه ی ما

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٧
تگ ها : هزار ، اولین ، بوسه ، سال


88

چه فشاری ست در رگ های ذهنم وقتی سد و بند کار ساز نیست

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٧
تگ ها : فشار ، رگ ، ذهن ، سد


87

گوارایت باد قدحی از خون

نوزاد من

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٧


86

حرفی ندارد او

مرده ست در حیات آینه صدا

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٧
تگ ها : صدا ، مرده ، حیات ، آینه


85

همیشه فاصله از انتهای چشم تو پیداست

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٧
تگ ها : فاصله ، انتها ، چشم


84

هرگز به انتها نمی رسند

آمال دور و درازت

ای عزیز

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤
تگ ها : هرگز ، انتها ، آمال ، دور


83

ترشیدگی اش را به گردن سرکه های ناب زمانه انداخت

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤
تگ ها : ترشیده ، گردن ، سرکه ، ناب


82

حاصل همخوابگی من و واژه ها ، این جملات ناقص الخلقه اند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤


81

ستاره ها در برابر تقدس ات سر به تعظیم فرو نهادند

آن گاه بود که با دیدن این همه آفریده سقوط کردند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤


80

افسار این همه اسب را ول نکن، آسمان علف زار نیست که...

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤


79

دلم به حال کاغذ سپید سوخت ، انشایم را روی نیمکت قهوه ای نوشتم ، امتحان که تمام شد من ماندم و معلم و نیمکت

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۳


79

حالم را بد می کند، نصیحت های یک قاتل

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۳
تگ ها : حال ، نصیحت ، بد ، قاتل


78

تصویری از تمامیت ارضی من

یا          

تصویری از تمامیت ارزی من؟

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۳
تگ ها : ارز ، ارض ، تصویر


77

ستاره توی تور دامن فرشته گیر کرد ، فرشته فانوس آسمان شد

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢
تگ ها : ستاره ، تور ، فرشته ، فانوس


76

دست ماهی کوچک را گرفتم ، لابه لای جلبک ها رفتیم و بعد .. توی بغل ام خوابید.

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢
تگ ها : ماهی ، جلبک ، بغل ، دست


75

انگشت هایت را یکی یکی لیس می زنم ، آب نبات چوبی من

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢
تگ ها : انگشت ، لیس ، آب نبات ، چوبی


74

قایق پارویی خواب موتور بنزینی می بیند ، حواسش که به سهمیه بندی نیست

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢
تگ ها : قایق ، پارو ، موتور ، سهمیه


73

خورشید باورش نمی شود که ماه می خواهد طلاق بگیرد ، مهریه اش را سنگین بسته بود که تا 2224 سال دیگر باید تاوان بدهد

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢
تگ ها : خورشید ، ماه ، طلاق ، مهریه


72

تو به درخت بودن من ایمان نیاورده ای کلاغ؟

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢
تگ ها : درخت ، ایمان ، کلاغ


71

من با مغز گردو ها زندگی نمی کنم، مغزهای شان که گرد باشد و صیقلی سر می خورند روی اعصاب ام

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢
تگ ها : مغز


70

یادم نمی رود بوی بد فکر هایت را ، بعد می گویی چرا مسواک شده ام برای مغزت؟

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢
تگ ها : یاد ، بو ، فکر ، مسواک


69

زباله ها را دوست دارم، تکلیف شان با خودشان معلوم است!

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢


68

تن ات را دیس دیس سرو می کنند

روح ات را پرس پرس

خواب هایت را در گونی های نم گرفته

اشک هایت را در قوطی های کوکا

خودت را...

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢
تگ ها : تندیس ، روح ، خواب ، اشک


67

کاش برای رسیدن به تو هم از این جنگل وحشت کدو قلقله زنی بود

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٠


66

این مرا یاد تفاوت هایمان می اندازد...

روز ها

سال ها

ماه ها 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٠
تگ ها : تفاوت ، یاد ، روز ، سال


65

تو فرق بین خواب و بیداری را می دانی که هر لحظه رویای ام می شوی؟

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٠
تگ ها : فرق ، خواب ، بیداری ، رویا


64

آدم ها یادشان نمی رود

تو اما از یادشان می روی

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩
تگ ها : آدم ، یاد


63

فرشته آبی جوزف فون اشترنبرگ را باید دوباره بخوانم!

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩


62

این جا برهنگی

آیین زندگی ست!

آری برهنه باش...

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩


61

هجی کردن را که یاد گرفتینام ام را به تو خواهم گفت

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩


60

تو از ترانه همین را می خواستییک پایکوبی ِ مزخرف

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩


59

همخوابگی با یک کاکتوس!

غیر ممکن است شاید

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٩


58

با هارمونیکا

امیلی را آغاز کردم

فا   سی    لا   سل    لا   سل    فا

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٩


57

من چه می ترسم از آغاز

و تو چه شاعرانه آغاز می کنی

یک روز خوب را

یک زندگی تازه را

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٩


56

 آغاز کن جهان را

با پاهایی کوچک

با لبی کوچک

با چشم هایی ریز

و عشقی بزرگ


  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٩
تگ ها : آغاز ، جهان ، پا ، لب


55

این جا به افتخار کسی ضجه می زند

بر مردگان خویش چه ظلمی نموده ایم

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٩
تگ ها : افتخار ، ضجه ، مرده ، ظلم


54

آغوش ساحل

دریا را می کشد

به ابدیتی

که آرامش می نامم اش

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٩
تگ ها :


53

تو را بیشتر از رانی هلو دوست دارم

اول تو را می نوشم

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٦
تگ ها : رانی ، هلو


52

تو تکرار شدی توی صندوق های رای

ده تا

صد تا

هزار تا

بیست و چهار هزار تا

یکی ِ من اما بیشتر از این همه تو تکراری ارزش دارد.

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٦
تگ ها : تکرار ، صندوق ، رای ، یکی


51

نردبان زیر آفتاب کش آمد

شد ریل قطار

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٦
تگ ها : نردبان ، کش ، ریل ، قطار


50

باز هم رادیو پیام زنگ چای می زند انگار

اومدم!

مامان...

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٦
تگ ها : رادیو ، زنگ ، چای ، مامان


49

لیوان چای برگ برگی

پیراهن بلند خال خالی

اعصاب به هم ریخته خط خطی

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٦
تگ ها : لیوان ، چای ، پیراهن ، برگ


48

شک داری هنوز

به آواز زنجره

بگشای پنجره

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٦
تگ ها : شک ، آواز ، زنجره ، پنجره


47

تو به انهدام من می خندی؟

من به آغاز دوست دلشادم

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٦
تگ ها : انهدام ، خنده ، آغاز ، دوست


46

دیوانگی های اردیبهشتی ام را دوست دارم

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٦


45

 

گفتم به خاکستری های آسمان اعتماد نکن

ابر ها رفتنی اند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٦


44

دلم برای مولکول های هوای باد که به توری سیمی پنجره اتاقم برخورد می کنند ، می سوزد

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٦
تگ ها : مولکول ، باد ، توری ، اتاق


43

 

دمپایی پلاستیکی نارنجی ات با آن گل های آبی را دوست دارم

وقتی تند و با عجله جلوی در حیاط ول شان می کنی!

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٦


42

تو را به شعر ترجمه می کنم

این جا زبان مرا نیز نمی فهمند

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥
تگ ها : شعر ، ترجمه ، زبان


41

هرگز ندیده ام کسی این چنین غریب

با خواب های خودش حرف می زند

در پوچ ترین لحظه های عمر

تنها به دور خودش پیله می تند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥
تگ ها : هرگز ، خواب ، پوچ ، پیله


40

هرگز به انتهای دلت فکر کرده ای؟

آن جا که روزگار درازی ست مرده ام...

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥
تگ ها : هرگز ، انتها ، دل ، روزگار


39

باور نمی کنم مرگم را

دیگر برای گریه کردن هم وقتی نمانده

باور نمی کنی؟

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥
تگ ها : باور ، مرگ ، گریه


38

گودی چشم هایم که بنفش می شود

یعنی حالم بد است

این را می فهمی؟

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥
تگ ها : گودی ، بنفش ، چشم ، بد


37

خورشید بر سر راه است

بنگرید

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥
تگ ها : خورشید ، راه


36

داد است و داد و این همه تکرار

غرش نکن ابر بهار

ساکت عزیزکم

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥
تگ ها : داد ، ابر ، غرش ، بهار


35

 

آسان نمی روم

من راه را بدون تو آسان نمی روم

هرگز من این راه را بدون تو آسان نمی روم

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥
تگ ها : آسان ، راه ، هرگز


34

نی ناز می کند برای چوپان

گوسفندان از چشم چوپان می بینند!

 

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥
تگ ها : نی ، ناز ، چوپان ، گوسفند


33

بر خاک می نشیند زن روستای دور

از غنچه های دامن گلدارش هر سحر

بی دریغ ، می تراود نور

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥
تگ ها : خاک ، روستا ، غنچه ، نور


32

 

حرفه اش رنگ سازی بود

مرد رنگین کمانی ام

دیروز

 

حرفه اش عشق بازی است

مرد رنگین کمانی ام

امروز

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥


31

به انتهای زمین خیره شو

در انحنای خویش بمان

از انتهای زمین

بر انحنای خودت

خطی مماس کن

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥
تگ ها : انتها ، انحنا ، خط ، مماس


30

لجن گرفته زمان را

بباز باز در این بازی کثیف ای دوست

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥
تگ ها : لجن ، زمان ، بازی ، کثیف


29

به حضور این همه اطلسی

در باغچه ات حسودی ام می شود

وقتی ستاره باران شب هایت را می بینم

دلم می لرزد

من از حجم وسیع پشت بامی که حضورت را از من می گیرد

می ترسم

این جا آسمان خداست

من اما در بهشتی ترین نقطه دنیا

بدون حضور تو تنها هستم

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥
تگ ها : اطلسی ، ستاره ، بهشت


28

هرگز برای خویش هراس را

از انهدام خواب ها

ندیدم

اینک که کابوس می دود در شب

من با دو چشم خیس خوابیدم

همبسترم نشد تن سایه ها

ولی

خاکستر سیاه غم ات سایه می شود

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥


27

حریق می تند

در میان نرمی جنگل

و دود می شود

خاطرات سبز صنوبر

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٤
تگ ها : حریق ، جنگل ، صنوبر ، دود


26

سوز است در نگاهم

آوای نی گلوی حسرت را

بریده است.

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٤
تگ ها : سوز ، نگاه ، نی ، آوا


25

 

 

توکا ی مقدس من

آواز که می خوانی

حنجره ی عالم

سکوت را می بلعد

 

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳
تگ ها : توکا ، مقدس ، آواز ، سکوت


24

مبارزه عجیبی خواهد بود

امشب بین من و جاده

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳
تگ ها : مبارزه ، امشب ، جاده


23

احساس می کنم چیزی باید اتفاق بیفتد

برای رویش بوسه ام روی گونه ات

چیزی شبیه

باران

ساحل

دریا 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳
تگ ها :


22

یادم نمی رود

دستانت را کجا پیدا کردم

..

..

..

...

توی پیکان قراضه ای که

پشت چراغ قرمز ایستاده بود

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱


21

شاید همیشه عاقبت کار گریه است

عشق ات ولی برای من آخر نمی شود...

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱
تگ ها : عاقبت ، عشق ، گریه


20

در بامداد یک روز بهاری

بر قامت شکوفه هایم سنگ می زنم

آری

این جاست که در منازعه با خود

بر طیل جنگ می زنم

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱


19

 

 

دیشب آمده بودم خواستگاری ات 
اسب سپید نداشتم اما

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٩


18

 

کیفم

کفشم

سازدهنی ام را عاشقانه دوست دارم 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۸
تگ ها : کیف ، کفش ، سازدهنی


17

 

 

 

marry has a little lamb. little lamb

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۸
تگ ها :


16


جا خالی دادم
زندگی همین را به من یاد داد

از وسطی اش

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٥
تگ ها : وسطی


15

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٥
تگ ها : پوچ


14


های
های
های
های
هایکو هایم نیز مرا مشهور نمی کنند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٥
تگ ها : هایکو


13

 

چشم هایم را می بندم

دست گرمت چه خوب کارش را می داند

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٥
تگ ها :


12

دغدغه ای ندارم

دغ

دغ

دغ

دغ

دوغ می شودیا داغ

می سوزم

دغدغه دار شوم شاید

دغدغه دوغ داغ

دغدغه داغ دوغ

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٥
تگ ها : داغ ، دوغ ، دغدغه


11


۱۱ ده را انداخته اند پشت قباله ام
از این به بعد این عدد را این طور می خوانم

یازده ده

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٢
تگ ها :


10


از این نبودن دلم می گیرد
بیشتر باش

نه برای من

برای دوست داشتن

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٢
تگ ها :


9


روز مقدس من بود شاید

۹ را می کوبم به سال

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۱
تگ ها : مقدس ، سال


8

 

یه ماهیتابه ام
با دو تا چشم زرد
این دو تا تخم مرغ زرد را از من نگیر

نامرد

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۱
تگ ها :


7

هفت عدد قشنگی هست

کمی هم مقدس!

هر چه باشد از هشت بهتر است

هم قیافه اش

هم حروفش وقتی در دهان می چرخد 

7 دقیقا شبیه یک پرنده در دور دست هاست

که امیدواری بیاید و خبر های خوبی دهد

من امیدوارم

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٠
تگ ها : هفت ، هشت ، مقدس


6


آفرین
فوت کن
شاید هم فوت کن!یعنی آخرین بازدم ات را بده بیرون
کوچک بودنت را با یک فوت ، فوت کن!
شاید کودکی هایت بمیرد
و بزرگ بودن جوانه بزند!
چه حس چندش آوری .حالا من ۲۴ سالگی ام را با یک فوت ، فوت کردم!
برای خاکسپاری اش همین امروز بیایید
کنار شمع تولدم
حالا باید دنبال شوهر بگردم!

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٩
تگ ها :


5

 

شب خوبی بود
دیشب پر شدم از تو
از تمام هدیه های رنگی ات ممنون
شب خوبی بود

برای
آغاز یک سال جدید در آغوش تو

 

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٩
تگ ها :


4

قاعدتا بعد از ۳ شماره یک اتفاقی می افتد

یک چیز شبیه انفجار

و نور شاید بعد از سه شماره بود که منفجر شد

من نیز در دوربین چشمانت بعد از سه شماره منعکس شدم

یک،دو ، سه ...بووووووم

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۸
تگ ها :


3


من هم مثل همه ی دنیا از یک نقطه بسیار بسیار کوجک آغاز شده ام
و هنوز هم یک نقطه ی کوچک ام
با این تفاوت که کاغذ کاهی زندگی

مرا در خودش پخش کرده است

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۸
تگ ها : تولد ، نقطه


2


دریا
دریا
دریا
دریاب
که ماهی های کوچکت ات
به آغوش لطیف موج هایت

محتاج اند

و من به آغوش مهربان او

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۸
تگ ها :


1


ببوس یک بوسه ی تازه را
لب هایم هنوز خیس است از عسل لبانت
بنوشان شرابت را
بپوشان غم هایم را

  
نویسنده : سحر اخوان ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٧
تگ ها :